تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله الرحمن الرحیم

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که
 
 در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود
 
 و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا
 
گریه می کنی؟

دختر گفت: می خواستم برای مادرم
یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است.
 
 مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ
 
 می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر درحالیکه
دسته گل را در دستش
 
 گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت.

مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم
 
راهی نیست!

مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست.
 
 طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر
 
 رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.

شکسپیر می گوید:

به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری،
 
شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مهر1389ساعت 1:18  توسط محمد بنیانیان   | 

ای که رفته با خود دلی شکسته بردی   

                      این چونین به طوفان پر مرا سپردی

ای که مهر باطل زدی به دفتر من

                       بعد تو نیامد چه ها که بر سر من

از غمت خمیده ستونه پیکره من

 

رفتی و ندیدی که بی تو شکسته بال و خسته ام

                   رفتی و نکردی نگاهی براین پر شکسته ام

ای به دل آشنا

 تا که هستم بیا

                         در سکوت این جدایی

                           وای من اگر نیایی

ای خدای عالم چگونه باورم بود

                           آنکه روزگاری پناه و یاورم بود

سایه اش نماند همیشه بر سر من

                           زیر لب بخندد به هر چه باور من

چشم خود ببندد به رنج آخر من

 

رفتی و نهادی چه آسان دل مرا به زیر پا

                       رفتی و خیالت زمانی نمکند مرا رها

 

     ای به دل آشنا             تا که هستم بیا

 

                                        رحیم معینی کرمانشاهی 

+ نوشته شده در  شنبه 27 شهریور1389ساعت 21:15  توسط محمد بنیانیان   | 

عشق و دیوانگی

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود
 فضیلت ها و تباهی ها همه جا شناور بودند .

روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیایید یک بازی بکنیم مثلا ً قایم باشک .

همه از پیشنهاد او شاد شدند . دیوانگی فورا ً فریاد زد : من چشم میگذارم .

از آن جایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند
 که او چشم بگذارد و او به دنبال آنها بگردد .

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد :
 یک   دو   سه . . .

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد . خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد .

اصالت در میان ابرها پنهان شد . هوس به مرکز زمین رفت .
طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد .

دیوانگی مشغول شمردن بود : ۷۹ و ۸۰ و همه پنهان شده بودند به جز
 عشق که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد .

جای تعجب هم نیست می دانیم که پنهان کردن عشق مشکل است .

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید : ۹۵ و ۹۶ و . . .

هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته رز پنهان شد .

دیوانگی فریاد زد که دارم می آیم .

اولین کسی را که پیدا کرد تـنبلی بود زیرا تـنبلی تـنبلیش آمده بود جایی پنهان شود .

لطافت را یافت که به  شاخ ماه آویزان بود . دروغ ته چاه . هوس در مرکز زمین .
یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق .

او از یافتن عشق ناامید شده بود .

حسادت در گوش هایش زمزمه کرد که تو فقط عشق را باید پیدا کنی
و او پشت بوته گل رز است .

دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت
 و هیجان زیادی آن را در بوته گل فرو کرد .

دوباره ... دوباره ...  تا با صدای ناله ای متوقف شد .

عشق از پشت بوته بیرون آمد . با دست هایش صورت خود را پوشانده بود
و از میان انگشت هایش قطرات خون بیرون می زد .

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند . او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود .

دیوانگی گفت : من چه کردم؟   من چه کردم؟ 
  چگونه می توانم تو را درمان کنم و عشق پاسخ داد :
تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی راهنمای من شو .

 و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او
+ نوشته شده در  شنبه 6 شهریور1389ساعت 3:14  توسط محمد بنیانیان   | 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

 بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.

 موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود

 و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند :

چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.

همه تعجب کردند.  مرد گفت:

 "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 5:46  توسط محمد بنیانیان   | 

شروع

 

 

به نام آفریدگار عشق

 

و شاید شروعی دوباره ... !

و باز خواهم نوشت

مثل سالهای دور

همان سالهای دوری که

 پر از خاطره های رنگارنگ و دوست داشتنی است

تا شاید زنده شوم!!! 

 

به امید لطف خدا و کمک او

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت 1:43  توسط محمد بنیانیان   |